تبليغاتX
... تنهاباتنهایی
... خاموشی یگانه زبان دل است
 یک روز زندگی...

یک روز زندگی... 

دو روز به پایان جهان مانده بود

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است"تقویمش پر شده بود و تنها دو روز از آن باقی مانده بود.

پریشان شد"آشفته و عصبانی بود.

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت"خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیق زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ها افتاد خدا سکوت کردکفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ... 

خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن

لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چیکار می توان کرد.....؟

 

خدا گفت:

آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.

آنگاه همان یک روز را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت مانده بود و به زندگی که در دستا نش خود نمایی می کرد نگاه می کرد اما می ترسید حرکت کند"می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد و همین یک روز را نیز از دست دهد.

قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت: حال که فردایی ندارم،نگه داشتن این یک روز زندگی چه فایده ای دارد؟

پس بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم

آنوقت زندگی را بر

سر و رویش پاشید،

زندگی را نوشید،

زندگی را بویید

چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،

میتواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی بدست نی آورد،

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،

بر روی چمن خوابید ،

کفشدوزکی را در دست گرفت و خوب آنرا تما شا کرد،

به آنهایی که نمشناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش ندا شتند از ته دل دعا کرد

و در همان یک روز آشتی کرد

و خندید و سبک شد

و لذت برد و بخشید و عاشق شد و تمام شد

ا و همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

 

"امروز او در گذشت" ،کسی که هزار سال زیسته بود

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/04/31  |
 قاصدک بی خبر زندگی...

قاصدک بی خبر

قاصدک آمده بود. وچه سرگردان بود. گفتم اورا : چه خبر آوردی ؟ ...هیچ نگفت.!گفتم خبر از کوی نگارم داری؟...هیچ نگفت!.

گفتمش : خبر عهد و وفا....؟یا خبر وصل نگار؟ یا که از مرگ رقیب ...!؟.....اما نه !... خبر مرگ رقیبم هرگز . جز من و او که رقیبی نیست!...او رقیب من و ، من عاشق او. برده از من دل و من هم باید ، بتوانم که دل از اوببرم.!...آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک بی خبرم؟!

لب گشود و گفت این بار ....: آمدم تا خبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو ..."زندگی چیست؟عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟ "

گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم.وببر آنرا نزد او بی کم و کاست. زندگی را هر کس به طریقی بیند..یکی از دل...یکی از عقل...یکی از احساس. دیگری با شعر آن یکی با پرواز..! گفته اند :"حسی است از غربت مرغان مهاجروچه زیبا گفتند.

عشق را هم چون حادثه ای می دانند...بهترین چیز را هم ، همه می دانند.!!.

 جای دیگرگفتند:زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست!...

اما نه!........به گمانم که چنین گاز زدن بیرحمی است....اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم.!!!

 خنده دارد اما ....آن زمان است که باید پرسید زندگی چیست ؟ عشق کجاست؟!....

شاید آن کرم ، بهر روزی به درون آمده است.

یا که از بیم صیاد ؛ گوشه سیب ، پناه آورده است.! .. تو به آن یار بگو : زندگی باران است. زندگی دریاست.....

زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید.

زندگی راز شگفتی است که جان می جوید.

زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است.

زندگی آبی دریاست و عشق......

غرق دریا شدن است.

ولی ای دوست بدان ....

میتوان غرق نشد.

میتوان ماهی این دریا شد.

شاد و خرم به شنا پرداخت.

شرطش آن است که "عاشق" نشویم!...

جای آن از ته دل ...واز سر جان....همه را دوست بداریم.

همه چیز و همه کس....همه نقش و همه رنگ....همه شادی ، همه غم.....

به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف زدم.!! و صد افسوس که آخر نشنید از من :

 

زندگی انگوری است...دانه دانه باید خورد....

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/04/18  |
 کجايي......؟

کجایی؟

در فرودست انگار

ناله از دل کردند...

آه سردی بر ، شمع محفل کردند.

ماهیان در آب ........

مرده اند ای وای.

پس کجایی سهراب...؟!

آب را گِل کردند..!!

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/04/18  |
 غریبه...

غریب وتنها

مرا چگونه در این بی کسی رها کردی ؟

                                          مرا  چگونه  به  تنهاییم صدا کردی؟

به سوی خلوت خاموش قصه ها بردی    

                                           از آن غرور و از آن مستی ام جدا کردی

به شهرمرثیه های غریبگی خواندی

                                      به درد و خستگی وباغم آشنا کردی  

دلی که عاشق آن ساده نگاهت بود

                                       رفیق اشک شب و آه وناله ها کردی

تویی که لذت ایمان به قلب من دادی

                                       و   چشمهای مرا عاشق خدا کردی

بیا به جشن غزلهای عاشقانه من

                                        ببین که با من بی ادعا  چها  کردی

دلم گرفته ازین غربت همیشگی ام

                                           مرا  چگونه به تنهاییم صدا کردی؟

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/04/14  |
 دلواپسی
پر می کنی تنهایی ام را با نگاهت

لبریز عشقند آن دو چشم بی گناهت

یک عمر با دلواپسی با گریه با آه

با یک نگاه منتظر مانده ام  به  راهت

ای کاش می شد من نباشم تا نبیبم

هرگز   دل  لبریز از  اندوه  و   آهت

گفتم برای زنده ماندن پا گرفتن

همراهی ام  کن با حضور روی ماهت

گفتی پس از من شانه های نازک باد

از بی پناهی  گشته دیگر تکیه گاهت

گفتم بیا باور کن این تنهایی ام را

                      گفتی برو دیگر...

                                            خدا....

                                                  پشت و پناهت...

|+| نوشته شده توسط رها در 86/04/14  |
 مرگ...

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم

مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/04/04  |
 قلب یخی...
...

|+| نوشته شده توسط رها در 86/04/03  |
 یه خزون بی بهار....

 

خزون...

من اگه هنوز می خونم واسه خاطر دل توست.

شعر من صدای غم نیست همصدای حسرت توست.

 عزیزم اگه خزونم واست از بهار می خونم .

تو رو تنها نمی ذارم گرچه تنها جا می مونم.

 اگه تو شبای سردت با خودت تنها می شینی من برات می خونم از عشق تا که فردا رو ببینی.

 اگه همصدای اشکی واسه آرزوی بر باد من برات می خونم ای گل نو بهارو نبر از یاد.

 همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم .

گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم.....

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/31  |
 تو دریای من بودی

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

 فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب 

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا 

کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شتابد 

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/29  |
 راز شیدایی گل سرخ

 

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم  

اگر سرخم چنان آتش  حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و  زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که  زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام  غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می  سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از  چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم  سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان  گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه  اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت  بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش  بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی  من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا  با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت  و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به  بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کور? آتش زمین  می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به  لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا  که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد  که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی  نیست خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می  رفت و

من در دست اوبودم

وحالامن تمام هست اوبودم

دلم می سوخت اما  راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر  داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود  خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی  اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست  و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب  او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را  پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با  غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟  به جای آب، خونش را

به من می دادو بر لب های  او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای  گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام  من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/24  |
 گل نيلوفر...
 
 
 
وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم.
حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده....
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/22  |
 راز...

 

من اينك باز مي گويم

كلامم را  و شعرم را

برايت راز مي گويم

تو اي نيلوفر زيبا

تو اي تنها و بي همتا

چنان در سحر زيباي كلامت

مانده ام مفتون

چنان با حرف حرف شعر تو

جدا گشتم از اين گردون

كه ديگر هيچ حرفي جز كلام

دوستت دارم

نمي دانم . نمي خواهم

نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور

كه ديگر من تو را دارم

به استقبال تو اين بي زبون آمد

برايت هديه اي دارد

اگر چه كوچك و كم قدرست

كه شايد در نظر آيد

و آن جاني ست ناقابل

كه در پيش تو قربان است

يكي شكرانه كوچك

براي عهد و پيمان است...

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/22  |
 بیا امشب..
 
هراس...
 
 
 
بیا امشب به خواب من

          که از تنهائی شب می هراسم من

مرا یاری کن امشب ...

بخوان بار دگر شعری برایم

                  که دل آرام گیرد با نوای تو

نمی دانم چرا امشب

          هوای دیگری دارد دل زارم

دلم تنگ است

                یاری کن مرا امشب ...

بیا امشب به خواب من

          که بی تو سخت تنهایم

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/22  |
 رهایم نکن...
 

حالا که به بند کشیدی ام  رهایم مکن .

مرا ببر و در نی نی چشمان مخمورت محبوسم کن . پلک هایت را برهم نه تا در خاموشی  دیجور ش با تو خلوت  کرده و خا طرات مان  را با هم رصد کنیم .

چه حاجت به آب و دانه  ، وقتی تو هستی با هیچ هم خواهم ساخت و تنها  چشمان بارانی ات تشنگی ام را بسنده میکند.

میخواهم تا ابد چشمهایت نا گشوده بماند تا خلوت مان ازهم نپاشد.

همه وجودم تو را تمنا دارد و دلم فقط برای توست که می دمد...

پس بیا و رهایم نکن ....

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/22  |
 خداحافظ...

 

خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که من رو از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست

نه اين که ميشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

خداحافظ..خداحافظ همين حالا...خداحافظ

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/22  |
 چه کسی...

 

من اگر من نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

                             خانه اش ویران باد!!

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/17  |
 در انتظار...
 
انتظار
 
 
 دلم تا هميشه در انتظارت خواهد ماند
چشمانم تا هميشه برای تو خواهد گريست
اما...
هيچ وقت نرو...
چرا كه طاقت رفتنت را ندارم
نفسهايم از براي توست
آن را از من بگير ولي بمان... !
|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/17  |
 عشق حقیقی ...

 

ميگن هرگز آسمان به زمين نميرسه!ميگن افق فقط به خاطر خطاي ديدبوجود مياد!
يه روز تو ساحل نشسته بودم.به دريا نگاه مي‌كردم.صاف و آرام بود.لاجوردي آسمان در دل دريا خودنمايي مي‌كرد.آفتاب هم ميدرخشيد و قطرات دريا را براي اقامتي آسماني به بالا فرا مي‌خواند.نسيم خنكي مي‌وزيد و صداي امواج كوچك دريا موسيقي متن اين تصوير آبي رنگ مقابل من بود.
هيچ وقت آسمان به زمين نميرسد.
پيش خودم گفتم چرا از دور كه به آب نگاه مي‌كني هميشه آبي رنگ هست.چرا هميشه تو نقاشيها بايد رنگ آب را آبي كشيد اما وقتي كه آب دريا يا كلا آب را در مشت بگيري هيچ رنگي نداره؟
به اين فكر مي‌كردم كه چند شب پيش كه آمدم كنار دريا هيچ نسيمي نمي‌وزيد و آسمان پر از ستاره بود اما دريا مواج بود،البته نه مواجي كه خرابي به بار بيارد!
به اين فكر ميكردم كه چرا وقتي ابرهاي سياه در آسمان هست دريا اينقدر خمشگين هست و خودش را به اين طرف و آنطرف مي‌كوبه!؟
اما زماني كه هوا آفتابيست و خورشيد خانم در دل آسمان هست،دريا اينقدر ساكت وآرام و زيباست؟
در همين حين كسي از كنارم گذشت و داشت شعري از حافظ مي‌خواند كه مثل اكثر شعرهاي حافظ مضموني از عشق و عاشقي داشت!
عشق.علاقه شديد قلبي،بيش از اندازه كسي را دوست داشتن!آنقدر دوست داشتن كه آدم از خودش هم بگذره!دگرخواهي
و.............!
اين فكرها از ذهنم ميگذشت و نگاهم معطوف دريا بود.
چه رابطه‌اي ميتواند بين دريا و آسمان باشد؟چه رابطه‌ايست كه آسمان زيبايي خودش را به دريا مي‌بخشد و دريا از اينكه آسمان غمگين مي‌شود به تلاطم و ناراحتي مي‌افتد؟و دريا آسمان را به ما نشان ميدهد و مي‌گويد هرچه دارم از اوست!و دريا...........
عشق.تنها عشق است.آره رابطه بين آسمان و دريا چيزي جز عشق نيست.وقتي آسمان پر از ستاره است،دريا از شدت زيبايي آسمان تقلا ميكند تا خودرا به بالا بكشد.وقتي آسمان را ابرهاي سياه و غمناك دربرميگيرد،دريا مي‌غرد چون تاب اشكهاي آسمان را ندارد.
و آسمان نعره ميزند چون دريا را متلاطم ميبيند.عشق را از دريا و آسمان ميتواند آموخت.آن رنگش را مي‌دهد تا دريا زيبا شود و اين يكي وجود خود را ميدهد.هريك براي زيبا شدن آن يكي در تلاش هستند.هركدام از خود ميگذرند تا ديگري بهتر باشد.هيچكدام طاقت ديدن غم همديگر را ندارند و هميشه هم از همديگر دور مي‌مانند اما خود را وقف هم ميكنند!
بايد عشق را از دريا و آسمان آموخت كه هر لحظه‌شان نشاني از عشق حقيقي را نمايان مي‌كند حتي غروب خورشيد داغ در دل درياي سرد!

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/03/10  |
 قطره اشک...

 

دیده ای آیا

قطره اشکی را که ماهی کوچک

گوشه تنگ بلور ریخته؟

او به درد آمده از دیدن نور تیره

شاید این قطره اشک

شاید؟ نه حتماْ!

قطره های اشک روزی

دریا خواهند کرد تنگ بلوری را

تا غرق کند صیادان را........

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/26  |
 نمیدانم ...

نمیدانم ...

کی ؟ کجا ؟ و چگونه ؟

زندگی مرا در همین نزدیکی جا گذاشت و رفت .

رفت که رفت ، برای همیشه ....

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/26  |
 جعبه ي مداد رنگي

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:«تو به هيچ دردي نمي خوري»...

يک شب که مداد رنگي ها...

توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد... 

ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...

 جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد....

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/16  |
 گل بهشت

 

اول  ترا سرود خدا از  گل بهشت

 آن گاه شعر عاطفه را بر دلت نوشت

پیوسته  دور كرد ترا  مثل  آفتاب
ازلحظه هاي تيره و از روزهای زشت

نام مرا به نام تو پيوند داده بود

ازابتداي كار، از آغاز، از سرشت

آتش گرفت سينه من ، خاك پاره ام
شعله كشيد، شور نوشت، اضطراب كشت

با من بمان به خاطرنبضی که مي تپد
در دستهای پاك تو، اي منجي،اي بهشت

ازبس كه فال حافظ دستت گرفته ام
شاخ نبات من شده این جنگ سرنوشت

آباد کن مرا که به پایان رسیده است
 بی تو تمام قامتم از خشت تا به خشت.

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/16  |
 او می آید...
 

چشمم به کران شب نگه می ساید

وین راه به غم در شده را می پاید

گویند که رفته بر نمی گردد باز 

 اما دل من می تپد : او می آید...
!

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/09  |
 آدم برفی

آدم برفی

گنجشک کوچولو عاشق آدم برفی شده بود روز ها روی کلاه او

می نشست و برای او از دلتنگی هاش صحبت میکرد و آدم برفی هم از

اتفاقاتی که افتاده بود و از عمر کوتاهش برای او می گفت

شبی آسمان ابری دلش گرفت و شروع به باریدن کرد

گنجشک زیر بارون خیس شده بود

پس به آدم برفی پناه آوردآدم برفی دلش به حال او سوخت

کاری از دستش بر نمی آمد

ناگهان فکری به خاطرش رسید

گنجشک را زیر کلاه بافتنی پنهان کرد

گنجشک زیر کلاه احساس امنیت میکرد

ولی کلاه پناهگاه خوبی برایش نبوداو اون زیر خیس خیس شده بود

ولی دلش نمی آمد از زیر کلاه بیرون بیاید وقتی یادش می آمد

که چه جور آدم برفی با خوشحالی کلاه را به او پیشنهاد کرده بود

آدم برفی هم خیلی خوشحال بود که توانسته بود به او کمک کند

گنجشک ساعاتی زیر کلاه منتظر ماند تا باران قطع شود

طفلک از سرما می لرزید ولی چیزی نمی گفت

باران هم چنان می بارید و آدم برفی کوچیک و کوچیک تر می شد

پایان عمرش بود ولی دلش نمی خواست گنجشک شاهد مرگش باشد

باران کم کم بند آمده بود گنجشک خیلی سردش بود از سرما به خود

می لرزید از زیر کلاه بیرون آمد خدای من!آدم برفی نبود گنجشک دور

خود می چرخید و ناله می کرد سرما از یادش رفته بود

صبح زود تنها چیزی که دیده می شد پیکر بی جان گنجشکی بود

که در کنار کلاهی روی آب ها از سرما جان داده بود

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/05  |
 ستاره

 

يک شب خوب تو اسمون يک ستاره ي چشمک زنون خنديد و گفت: "کنارتم تا اخرش تا پاي جون ... ستاره ي قشنگي بود ارومو نازو مهربون ...

ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون ...

اما زياد طول نکشيد عشق منو ستاره جون !!

ماهه اومد ستاررو دزديد و برد نا مهربون ...

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون ... !!!

حالا شبا به ياده اون چشم مي دوزم به اسمون....

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/05  |
 قلب ستارگان...

 

بگو ستاره کنارم همیشه خواهی ماند

بگو که قلب من از انتظار لبریز است

بدان تپش قلب من چه بی معناست

بیا که بی تو وجودم همیشه پاییز است

در این زندگی غبار گرفته

خیلی ها آمدند و رفتند فقط بعضی ها خاطره شدن

من خواستم تو تا ابد بمانی

ولی ا نگار دلت راضی به ماندن نیست

آنگاه که ضربه های تپش زندگی را بر ریشه

آرزوهایت حس میکنی به خاطر بیاور

که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است

 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/04  |
 صفر...

 

زندگي دايره است

مركزش صفر بزرگ

و منم داخل آن

و تويي نيز چون من

و من و تو با هم

مي توانيم كه از صفر

بسازيم عددي

و به اندازه ي اندازه ي خود

حجم اين دايره را بيش كنيم

گرچه صفريم ولي گسترش خويش كنيم

پس اگر من به تو ياري نكنم

و تو ماني بي من

يا بمانم بي تو

آسمان بي كس و بي مهر شود

دايره خالي و بي مصرف خود صفر شود

|+| نوشته شده توسط رها در 86/02/03  |
 ....؟

 

مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.

ناگهان با دستانش شاخه كوچـك گياهي را گرفت اما خيلي زود فهميد

كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نميتواند او را نگهدارد.

پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد : " كسي آن بالا نيست؟"

كسي گفت: " من هستم."

مرد گفت: " تو كي هستي."

او گفت: " من خدا هستم."

مرد گفت: "خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم."

خدا گفت: " آيا به من اعتماد داري؟ "

مرد گفت: " بله "

خداوند گفت: " پس آن شاخه درخت را رها كن."

مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: " كَس ديگري آنجا نيست؟ ؟ ؟ "

|+| نوشته شده توسط رها در 86/01/28  |
 حقیقت

حقيقت  آينه اي بود در آسمانها که از دست خداوند به زمين افتاد و شکست.

از آن زمان هر کس تکه اي از آن را پيدا مي کند و خود را در آن مي بيند , خيال مي کند که تمام حقيقت را ديده است .

حال آنکه تمام حقيقت تنها در ميان تمام مردم است.

|+| نوشته شده توسط رها در 86/01/20  |
 پيله‌ نااميدي‌

 قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهايش‌ از استواري‌ و دست‌هايش‌ از دعا. اما شيطان‌ از عشق‌ و استواري‌ و دعا متنفر بود.پس‌ كيسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترين‌ ريسمانش‌ را به‌ در كشيد. ريسمان‌ نااميدي‌ را.

نااميدي‌ را دور زندگي‌ دختر پيچيد، دور قلب‌ و استواري‌ و دعاهايش. نااميدي‌ پيله‌اي‌ شد و دختر، كرم‌ كوچك‌ ناتواني.
خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد، تا كلاف‌ نااميدي‌ را باز كنند، اما دختر به‌ فرشته‌ها كمك‌ نمي‌كرد. دختر پيله‌ گره‌ کرده‌اش‌ را چسبيده‌ بود و مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود. هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
شيطان‌ مي‌خنديد و دور كلاف‌ نااميدي‌ مي‌چرخيد. شيطان‌ بود كه‌ مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود، هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
خدا پروانه‌اي‌ را فرستاد، تا پيامي‌ را به‌ دختر برساند.
پروانه‌ بر شانه‌هاي‌ رنجور دختر نشست‌ و دختر به‌ ياد آورد كه‌ اين‌ پروانه‌ نيز زماني‌ كرم‌ كوچكي‌ بود گرفتار در پيله‌اي. اما اگر كرمي‌ مي‌تواند از پيله‌اش‌ به‌ درآيد، پس‌ انسان‌ نيز مي‌تواند.
خدا گفت: نخستين‌ گره‌ را تو باز كن‌ تا فرشته‌ها گره‌هاي‌ ديگر را.
دختر نخستين‌ گره‌ را باز كرد...
و ديري‌ نگذشت‌ كه‌ ديگر نه‌ گره‌اي‌ بود و نه‌ پيله‌ و نه‌ كلافي.
هنگامي‌ كه‌ دختر از پيله‌ نااميدي‌ به‌ درآمد، شيطان‌ مدت‌ها بود كه‌ گريخته‌ بود.
 

|+| نوشته شده توسط رها در 86/01/20  |
 
 
بالا